اين يك ترانه ي قديميه اديت شده س كه قبل تر هم در بلاگم قرار داده بودم .. تصميم گرفتم بعد از ايجاد تغييرات در اون نظر شما دوستان رو هم بدونم...
متشكرم
سرت رو بالش من بود
ولي فكرت يه جا ديگه
همين طرز هماغوشيت
همه چيز و به من ميگه
چرا بايد يكي ديگه
ميون قلب تو باشه
چرا انقدر كوچيكم،
كه اونم تو دلت جا شه؟!
تو ميگي پيشم آرومي
ولي بيتاب و دلتنگي
خودم ميفهممت وقتي
با اين احساس ميجنگي!
پر از لمس مني اما
دلت از ترس ميلرزه
منم این رازو ميدونم،
كه دست عشق تو هرزه!
میون حس مردونت
نميذاري كه زن باشم!
من اين حس و نميبازم
قسم خوردم كه من باشم!
با اين دلواپسي ميرم
تا تنهاتر از اينها شي
تو رگبار هوس محوي
اميدوارم كه پيدا شي..!
همين امشب که تقديره
تو آغوش تو پيدا شم
با دستايي که ميلرزه
ميخوام پيش تو رسوا شم
با اينکه سخت مغرورم
بايد ديوار و بردارم
همين بسه که بيتابي
از احساست خبر دارم
تو دنياي پر آشوبت
ديگه چيزي بجز من نيست
میون مردمکهاتم..
ولی فرصت دیدن نیست!
چقد خوبه که مغروري
شايد از عاشقي رد شی
تو این دلواپسی اما
نباید مثل من بد شی ...
پر از تردید مو بازم
به احساس تو شک دارم ..
هم از عشق تو میمیرم
هم از لمس تو بیزارم!
تا آغوش تو وا میشه
به این احساس ِ تو سردم!
تو راهی میشی اما من٬
پی ِ دست تو میگردم!
تو اوج عاشقی با تو
میون عقل و دل گیرم!
تبم سرده ٬ ولی بازم
از احساس تو سر میرم!
دُرُس وقتی که تنهاییم
تو آرومی من آتیشم..
ولی ناچار میبخشی
شبایی رو که بد میشم!
من این افسردگی هارو
به احساس تو میبازم!
شروع قصه با من بود
خودم پایان و میسازم..
به پیشنهاد "علی کمارجی نژاد" دوست ترانه سرای من و بعد از بحث
و تبادل نظرهای گوناگون با دوستان هنرمندی که در نت
حضور دارند بلاگی گروهی را تاسیس کردیم که از این طریق مقالات و
نوشته ها و اخبار مربوط به ترانه را و همچنین لینک ترانه های
ترانه سراها را هنگام به روز شدن در بلاگ شخصی ایشان در این
وب به اطلاع دوستان خواهیم رساند..
این تصمیم تنها به منظور ایجاد انجمنی مجازی برای ارتقا سطح
اطلاعاتی تک تک دوستانی است که به این مقوله علاقه مندند ..
دوستان ترانه سرا در صورت تمایل به همکاری اطلاع دهند ..
مطمئنا با یاری تک تک شما راه برای رسیدن به اهداف نه چندان دور
ما هموار تر خواهد شد.
(ازتمام دوستاني كه به من لطف دارند ممنونم و از اینکه مدتي بخاطر مشغله هاي تحصيليم نميتونم
بهشون سر بزنم عذرخواهي ميكنم)
حضورت مثل یه رویاس
که تو شبهام پیدا شد
از این دلهره میفهمم،
که راهت سمت من واشد ..
یه جوری عاشقم انگار،
تو بی همتایی از خوبی
چه حسی داری از اینکه،
میون قلبم آشوبی..؟!
لبات و گرم می بوسم
دلم بیتاب میلرزه،
تمومه حسم از عشقت
تو اون ثانیه، بی مرزه..
تا از دستات وا میشم،
همش دلشوره میگیرم
یه روز آخر تو آغوشت ،
اگه قسمت شه میمیرم..
همیشه از تو میفهمم
خدا با من چقد خوبه
از اینکه عشق تو یک عمر
داره تو سینه میکوبه...
هوای زندونی شدن کردم و محتاج یه کم خشونتم
شبیه ولگردا میشم اینجوری ثابت میکنم دیوونتم
دلی که تو دستای سردت داره جون میده ببخشش به خودم
گناه تو اینه که مغروری و من تنهایی عاشقت شدم ..
پر از منی به خاطر بوسیدن نبضی که رو شقیقته
شبا ولی جون میکنم میون افکار زنی که صیغته
موهای من تو دست باد رنگ شبه چشای تو هواییه
معشوقه ایی که پشت پلکای تو ئه موهاش ولی طلائیه
سهم من از تو پوچه وقتایی که احساستو قسمت میکنی
بدون ـ من نمون عزیز داری به این قضیه عادت میکنی
من و به خاطرت بیار عشقی که تو قلب منه موندنیه
تا زوده برگرد که هنوز به سمت من راه تو برگشتنیه...
من تصویر تو رو دارم
زیر پلکایی که خیسه
حتی اگه قاضی بخواد
حکم طلاق بنویسه
....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم مردمکام خواب میبینن
توی کابوس من اشک میریزی
شب چه خوب رو پلک من لم داده
میخندم به قرص های تجویزی
....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
( همیشه فکر میکردم اگر دنیای اطرافم پر از آدمای یخ زده اییه که "من بودن"ـ
صادقانه و پر احساسمو با دیوونگی و تو هپروت بودن یکی میکنن٬ حداقل اینجا
میتونم خود خود خودمو فریاد بزنم!
ولی من اینجا هم میترسم از بدون نقاب بودن !!! چقدر سخته وقتی
مجبور باشی پنهونت کنی ... )
دلم به همین اشکای سرد خوشه ...
آرام و سرد
من در حضور تن مدفون...!
.......... !
من پشیمون ـ پشیمونم ..
من امروز دوباره به درد معتادم
سرگیجه دارم حالم اصلا خوب نیست
خوشحال نیستم که مژه هام میریزن
آخه مهمون ناخونده محبوب نیست!
اندامم میون دستات پوسیده
حتی یه لحظه آغوشت خالی نیست!
تنهایی رو دوست دارم .. از من کوچ کن
بی تو خلاص میشمو خیالی نیست!
لعنت به اون مردایی که خودخواهن
اونا از فرشته هاشون سیر می شن
معشوقه ها یی که با عشق مسمومن
دارن به پای حسشون پیر میشن!
سخت نیست .. از آغوش تو دل می کنم
می خوام دیوونه شم .. خودکشی کنم
از نبودنت زجر میکشم .. اما ٬
مثل تو تن فروشی نمیکنم ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو بغلت می خوابم
دستاتو حلقه تر کن
باید منم تو باشم
با بوسه هات خطر کن
عاشقتم عزیزم
شبامو با تو میخوام
آغوش من مال تو
دست تو مال موهام !
از تو نگات میخونم
که نازمو میکشی
تنها امیدم تویی
تو ، خود _ آرامشی
میون ما نه مرگه
نه فاصله نه دیوار
تو بغلت حل میشم
شاید روزی هزار بار..
کاش تو شبا بمونیم
من عاشق سکوتم
از تو جدا نمیشم
همیشه رو به روتم
عطر تنت می پیچه
توی اتاق خوابم
دیگه دارم میمیرم
خیلی برات بی تابم
دست _ تو توی دستام
خواب تو چشات نشسته
نوبت _ بوسه ی من
تنت آروم و مسته!
قلب من و تو با هم
تو سینمون میتپه
میمیره از حسودی
اونکه باهامون چپه
تو بغلت میخوابم
دستاتو حلقه تر کن
باید منم تو باشم
با بوسه هات خطر کن ..
روز بزرگداشت حافظ شیرازی گرامی باد
بیا برای یه لحظه غرورت و بکش
بیا بذار تموم شه کدورتا خوب و خوش..
بیا خیالمو با یه "ببخشید" راحت کن
دوباره نصفه شبا آف بذار ٬ با من چت کن!
من اعتراف می کنم که بیشتر از تو مغرورم
می تونم بیام پیشت ولی منتظر می مونم!
کاش زودتر پشیمون شی ٬ بگی غلط کردم
آخه من به عذرخواهی کردنات عادت کردم!!
باشه ٬ بذار به حساب اینکه دلم سنگه
بدبخته اون عاشقی که همیشه دل تنگه..
از من نخواه که بهت بگم اشتباه کردم
آره من مغرورم ولی ٬ مگه گناه کردم ؟!
بیا تمومش کن که انتظارت بیخوده
دل میکنیم از هم .. این روزا جدایی مده
من دیگه این رابطمون و بی خیال میشم
میخواستم بگم غلط کردم ٬ دیگه لال میشم..!!!
.
.
و این هم یک ترانه ی قدیمی که ادیت شده :
از تو دل بریدن امشب
توی ذهن من نشسته
شاید این قلب مریضم
از حضورت شده خسته
ته ـ تردید ـ عزیزم
تو رو می کشم تو سینه
سهم لالایی ـ امشب
واسه خواب تو همینه
وقتی جون میدی تو قلبم
نمی خوام دلت بگیره
واسه مردن غرورت
گریه کردن خیلی دیره..!
آرزومه وقتی رفتم٬
دوباره نیای تو یادم..
قایمت کردم همین جا
زیر خطای مدادم!
نگات و بگیر عزیزم
جاده زیر رد پامه
آب و رو زمین نپاشی!!
برنگشتن از خدامه...
این اولین ترانه ایی هست که سعی کردم در اون تصویر سازی انجام
بدم ..
و شاید اینکه به احساسم خیلی بیشتر از قوانین بها دادم ..
البته از اونجایی که ترانه وابستگی زیادی به موسیقی و نوع بیان
خواننده داره،
هرزگاهی لازمه برای پیدا کردن وزن، بعضی از قسمتها مشدد
و یا کشیده تر و .. ادا بشه ..
با همه ی اینها بعضی از قسمتهای شعرم مشکل هجایی داره!
بهرحال ممنون میشم نظر شمارو هم بدونم!
.
.
دستهای بلند ٬ صورت سبزه
نگاهی که از چشمات می پاشی
زیباییمو می دزدی از چهرم
میکشی روی بوم نقاشی
شونه های پهن ٬ حس مردونه
لبهایی که باز میکنی آروم
میخوای بگی عاشقمی شاید
" لطفا زیاد تکون نخور خانونم "
می چسبم به صندلی ٬ میخ میشم
روی میزت نوشابه ی رانی
سیگار داره میرسه به انگشتات
میخوام بگم ... یه پک طولانی!
نگاه سرد ٬ حلقه ی تو دستت
چشمهایی که منو نمیبینه
انگار هر کاری میکنم بازم
مهرم به دل سنگت نمیشینه
صدای بمت پیچید تو گوشم
" نقاشی تموم شد٬ بفرمایید "
دارم به تو نزدیک تر میشم
" چرا رنگتون پریده ٬ بیمارید؟ "
داشت حالم از حرفات بهم می خورد
نه ، تو عشق من و نفهمیدی
از یه مرده بی احساس تر انگار
من و از خودت دور می دیدی
دیگه نا امید میشم از حست
پول و روی میز میذارم ، میرم
" خانوم نقاشی رو جا گذاشتید "
بر می گردم و از تو میگیرم!
توی مترو .. ایستگاه حقانی
نقاشی رو روی پام می ذارم
یکه میخورم .. خیره میمونم
یکی اینجا نوشته : دوستت دارم!
نگهدار آقا پیاده میشم
همه با تمسخر به من می خندن..
چشمهایی که از بهت لبریزه
قلبهایی که تو سینه میگندن
میرسم انتظارت پر میشه
نگاهی که از چشمات می پاشی
غرورت و میکشی یک لحظه
" میخوام همیشه کنارم باشی "
سرت رو بالش من بود
ولی فکرت یه جا دیگه
همین طرز هم آغوشیت
همه چیز و به من میگه
نمیدونم چرا عکسش
باید تو دفترت باشه؟
چرا انقدر کوچیکم
که اونم تو دلت جا شه؟
پریشب بود انگاری
که دیدم عشقبازیتو
کنارت اومد و آروم
گرفتی دست لیلیتو
اونو دیدم تو آغوشت
چه با احساس میخندید!
خودم دیدم که انگشتات
روی موهاش میرقصید
همون شب چشم من تر شد
همین حالام گریونم
نگو چیزی .. پشیمونی
دارم چشمات و میخونم
درسته خائنی اما
من عاشقتر شدم انگار
نباید دستای لیلیت
بذاره بین ما دیوار...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این ترانه هم جزو جدیدترین ترانه های من هست..
هرچند میدانم خالی از اشکال نیست!
من این احساس و گم کردم
همین عشقی که تو داری
نمیدونم چرا خوابم
شبایی رو که بیداری؟!
یه فکر از جنس تردید و
یه حس همرنگ دلشوره
نمیدونم چرا چشمام
برای دیدنت کوره؟
نپرس از من کجا میرم
خدا میدونه مجبورم
چه فرقی میکنه وقتی
از این احساس تو دورم؟
باید از تو جداتر شم
دلم بی تابه هم خونه
من از عشق تو بیزارم
از این احساس مردونه!
تمومه راه و میمیرم
از اینکه با تو سر کردم
برای لحظه ایی حتی
محاله دیگه برگردم!
من از فکر تو بیرونم
به عشقی پوچ مینازی
بگو آروم : خداحافظ
تو این بازی رو می بازی..
در صورت تمایل برای نقد اشعار بنده به وبلاگ (خانه ی نقد)
به آدرس:
مراجعه کنید
مرسی
من این حس را،
که از لمس دستان تو می آید؛
به جان واژه خواهم ریخت..
ولیکن جمله مدهوش است !
ولیکن صفحه بی رنگ است !
برای از تو گفتن
_ شاید _
پیکر این واژه ها تنگ است
حضور متلاشی_ من
سبز قدم است !
تو برو
که جاده با سرزده بودنت
خو کرده
امروز
ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند..
و به دقایق آب اندام ـ تو
حسرت می برند!
و فردا
ـ شرمگین ـ
از تپش می افتند!
تو به ظهور برس
که نگاه سبک سایه ی من
شاه نیم روز را مغرور تر کرده !
و لالایی ستاره ها
در بیخوابی پیکرم
مرده اند !....
ـ در من خدایی است
که در چشمان کوچک تو
نمیگنجد ؛
همیشگی _ همیشگی _ من !!
من از تو میپرسم
خدا نمیدونه
چرا تو این سینه
دله که زندونه؟
یکی جلو چشمام
رو جاده افتاده
تنش چه آرومه
انگاری جون داده!
هوا چرا ابری؟
دلا چرا سنگه؟
بگو چرا عاشق
همیشه دلتنگه؟
یه روز تو این بن بست
راهه تو سد میشه
وقتی که دل دادی
برای همٌیشه ...!
بعضی شبا خیلی هوس میکنم قایمکی یه نگاهی به دفتر سرنوشتم که تو دستای دنیا قایم شده بندازم !
گاهی انقدر پر جرات میشم که دلم میخواد بدونم کی عوض اینکه رو زمین راه برم، تو دلش میخوابم !؟
آخه یکی نیست بهم بگه مگه عجله داری ؟ بشین سر جات .بالاخره یه روز مثل پدربزرگت میمیری !
تو میمونی و حجم انبوه خاکی که نمیدونی کجای بغلت جاش بدی ؟!!!
بالاخره یه روز اینهمه احساس میمیره ... یه روز میرسه که شهرداری به اون دومتر قبرتم رحم نمیکنه !
.
.
من اندازه ی یه احتیاج، سردمه !..
نمیدونم چطوره که همیشه باید مثل خنگا سرم و بندازم پایین و بگم :
غلط کردم .. نزن ! کدوم وری برم ؟!
نمیدونم چرا به کرم ضد آفتابم وابسته شدم؟ اگه نباشه میسوزم .. دود میشم ! ...
نمیدونم چرا از اینکه انگشتای زمخت شرایط یه عمره رو گلوم کمین کرده و تا میخوام جم بخورم طعم اکسیژن و ازم میدزده، داد نمیزنم ؟!!!!
پس صدا به چه دردی میخوره ؟
دهنا همه کپک زده ..
کاش میتونستم مثل خیلی های دیگه به خر بودن کفایت کنم !
.
.
میخوام برم یه جای دور از اینجا ..
جایی که بتونم فارق از قدرت جاذبه محکم تر از همیشه راه برم !
.......میدونم ... نمیشه..
انقدر ضعیفم که یه پشه دیشب تا صبح نذاشت بخوابم !
امروز تصمیم گرفتم اشکام و جیره بندی کنم ... میدونی که امسال کم آبی داریم ..
همش تلویزیون میگه صرفه جویی کنید ... وگرنه بی آب میمونید ! وگرنه میمیرید !!!!
صورتم تشنشه ! مژه هام زرد شدن ! ..................
.
.
دارم غر میزنم .. درست حدس زدی ! کاش اینم میفهمیدی که دلم واسه نگاه پرصلابت پدر بزرگم تنگ شده ..
همون نگاهی که سالهاست زیر وحدت خاکریزه ها حبس شده !
دلم واسه اون زبری ای که از نوازش دستای زمختش رو گونه هام حس میکردم تنگ شده !!!
کی میدونه چقدر تو مردنش داد زدم ؟؟؟! کجاست ؟...
.
.
19 سال تو حسرت 20 سالگی بال بال میزدم ... ولی الان همش دنبال ترمز میگردم ! ... دارم دور میشم از زنده بودنم .. دور ...!
از روزی که زیر چشمام چروک بیوفته میترسم ..
نه به خدا نمیخوام به زور زیر سایه ی سقفای آجری زندگی کنم ..
همیشه از پیر شدن تو دستای سربیه هوای تهران بیزار بودم ..
دنبال یه جوونیه همیشگی ام .. تو دستای خدا !
یه جایی دور از احتیاج !یه جایی نزدیک پدربزرگم ..!
میدونم تنها راهش اینه که بشم سهم عصرونه ی قبرستون !
فقط میترسم بمیرم و نفسم زیر خاک بند بییاد ........................................ !
تو میتونی من و بفهمی ؟؟؟
میتونی بفهمی که همه ی اون لحظه ها به زندگی با دستا و پاهای غل و زنجیر شده می ارزه ؟
تو میدونی کی باید ساکم و بپیچم ؟!
کی چروکای لبم به لمس دستای خال کوبی شده ی پدر بزرگم دعوت میشه ؟؟؟
واسه اون لحظه باید دیگه از حشره چندشم نشه !؟
باید با سرما هم آغوش بشم ..
.
.
دیگه بسه مامانم داره صدام میکنه ..........................!
وقتشه دوباره پشت خنده های معصومانه ی یه دختر خوش خیال و سر به زیرکه دنبال کتابش میگرده تا یه وقت واحدش و نیوفته قایم شم ..
تا صبح مردنم ...
شاید گفتن این نکته در کنار متنها و ترانه های من بتونه به بعضی از مخاطبام که با میل های مکررشون هم من و شرمنده میکنن هم سوالاتی میپرسن که واقعا برام عجیبه کمک کنه تا بتونن درک بهتری از روحیات من داشته باشن !
توی دنیای شعر و ترانه جذاب ترین اتفاقی که میشه ازش شعر گفت و با کلمات زیبا خواننده رو به وجد آورد عشق هست ! ( والبته این مخصوص تازه کارهایی مثل منه وگرنه بزرگان ما اونقدر قدرت بیان فوق العاده ایی داشتن که از کوچکترین و خالی از احساس ترین موضوع ٫ لطیف ترین واژه هارو بیرون میکشیدند )
اینکه از ۱۰۰ درصد کارهای افراد نوپایی مثل من ۹۰ درصدشون از عشق گفته شده به خاطر دامنه ی وسیع کلمات و احساساتیه که میشه توی شعر و ترانه های عاشقانه بکار برد !
من خودم هم وقتی کارهام و به اساتید بزرگ شعر و ترانه نشون میدم و ازشون نظرخواهی میکنم اکثرا در کنار تشویق هاشون و اینکه حتما پیگیر بشم من و به سرودن ترانه هایی که خارج از زمینه ی عشق و عاشقی باشه ترغیب میکنن و البته این رو هم ابراز میکنن که برای شروع کار همین موضوع عوام پسند با دامنه ی گسترده ایی که داره میتونه خیلی در پیشرفت من سهم داشته باشه !
هر چند من خودم هم به این موضوع معتقدم که باید عاشق بود تا بشه ترانه های عاشقانه سرود !
و اینکه من میگم دوست ندارم شخصیت من رو با متنها و ترانه هام تخمین بزنن ! منظورم این نیست که وقتی میخوام بنویسم خودم نیستم !
همونطور که گفتم تا عاشق نباشی نمیتونی عاشقانه بگی ..
خودم هم اگه تو شرایط خاصی قرار نگیرم ذهنم قفل میکنه .. ولی این نمیتونه کلیت و در بر بگیره ..
شاید من تو یه برهه ای از زمان احساس ناامیدی داشته باشم و این و تو کارهام کاملا منتقل کنم و یه زمان دیگه شدیدا پر از احساس شادی و شوق باشم !
هیچ کدوم از این دو نوع نوشته نمیتونه (من) باشه !
شاید فقط ۲ روز از زندگی من باشه .. میخوام بگم احساسات مختلف تو لحظه های کوتاهی از زندگی من قرار نیست بشه واقعیت من برای تویی که فقط ۲ تا از کارهای من و خوندی !
نمیدونم منظورم و رسوندم یا نه .. اینم یه ترانه ی عاشقانه ی دیگه(:
خواب نبودم این و توام میدونی
نشسته بود عطر لبام رو گونت
خودم تورو میدیدم وقتی آروم
زاویه میداد سر من به شونت
پنهونی عاشق شدنت یه عمره
داره ازم یه دیوونه میسازه
بگو به آدما که هستی هر شب
اگر که آغوشم پر از نیازه
شبهای بودنت رو باید اینبار
به باور کج اونا بدوزم
مچاله میشم و خودم میدونم
تو آتیش نگاهشون میسوزم .....
وقتی آثار شاعرای بزرگمون و میخونم حس میکنم همشون دارن از این مینالن که احساسات پاک اونها هیچ وقت تو ذهن آدمای سرد و بی روح که صبح تا شب فقط دنبال یه لقمه نونن و به خاطرش حق خییییییییییییلی هارو میکشن بالا یک ثانیه هم دووم نیاورده ! همشون برای فهموندن خودشون حتی روی ناب ترین احساسات هنریشون پا میذارن تا بتونن حسشون و با زبون منطقی آدمای اطرافشون که به درد در کوزه میخوره به بقیه بفهمونن و آخرشم .... هیچی ! تصمیم میگرن بی خیال (آدم) بشن ! چقدر سهراب سپهری زود مرد .. چقدر فروغ فرخزاد زود مرد .... !!! چقدر لبخند معصومانه ی فریدون مشیری رو جلد کتاباش بهم حس غم منتقل میکنه ! چقدر دردناکه وقتی میون افرادی زندگی کنی که درسته همراه تو قدم بر میدارن ولی کهکشانها ازت دورن و دورن و دورن ...! چقدر برای یه شاعر سخته وقتی احساس پاکش و روی کاغذ میریزه و دیگرانی که سهم احساس و تو قلب خودشون با یه ته سیگار سوزوندن با یه جمله ی ناشیانه بگن : مگه اینا واسه آدم نون و آب میشه ؟ !! واسه همینه که اکثر شاعرا با طبیعت خلوت میکنن ! .. منزوی ان ! و کارهایی دارن که فقط و فقط تو دایره ی شخصی خودشون جا میگیره ! ... حتی از خودمم شاکی ام ! باید از این به بعد تا ته درک شعرایی که حاصل احساسات درست حصابی ان برم ! اونم فقط و فقط با خودم ! اینجور موقع ها تنها راه آروم شدنم همینه : حافظ !
روی صحبتم تویی!
تو که می دانی رنگ انسانیت سپید است ..
تویی که حتی ابریشم موهایت هم ،
در دست گردبادهای زمانه نمیرقصد !
من از شخصیت های پاک شده میگویم !
که باورهای کج و کوله ی آنها را
با هیچ وصله ای نمیتوان راست و ریست کرد !
من هنوز نمیدانم که چرا انسانم ؟!
کاش همزاد ماهی های قرمز سفره های هفت سین بودم ،
و زود می مردم !
من از سگها و گربه ها خجالت میکشم!
و از اینکه مانند انسانهایی که روح خط خطی شده دارند ،
دو چشم .. دو گوش ... ویک قلب دارم بیزارم !
چقدر تا خدای خوبیها راه مانده ..................................
و من و تو بی خبر از مقصد
با سنگهای گرد ابتدای جاده،
یه قل دو قل بازی میکنیم !
و از انسانهایی که تا پستی نطفه می دوند
شعر می گوییم ....!!!