تبليغاتX
با من از عشق بگو
سلام ....

راستش دلم میخواد توی این آپم چند نمونه از اشعار و متنهای ادبیم و براتون بذارم !

هرچند که شماها تا حدودی با ترانه های ساده ی من آشنا هستید !

البته این رو هم بگم که برای متنها و ترانه هام مخاطب خاصی مد نظرم نیست !

.

.

.

اگه یه روز دیدی از نشستن قطره های بارون روی گونه هات لذت نمیبری..... اگه دیدی تا صدای رعد و برق مییاد، سقف آسمون و رها میکنی و میری زیر سقفی که خودت واسه خودت ساختی ...

بدون دلت سنگی شده !

دلی که لطافت بارون نتونه به رقصش بیاره... دلی که نخواد خنکای بارون حرارت گناهش و التیام بده ؛ دیگه دل نیست....

.

.

.

حست میکنم و احساسم بهم دروغ نمیگه ....

درست وقتی پر از گریه شدم ....

کنارمی ..

اینجا....

چشمام و میبندم و منتظر دستات میمونم ...

میخوام رو دستای یخ زدم حسشون کنم ....

میخوام سرخی بوسه هات رو الماس گونه هام بشینه ...

بیا که دریای احساسم بدجور طوفانی شده !

.

.

.

سکوتت را دوست دارم ..

چرا که در سکوت *دوستت دارم* را فریاد میزنی...

میدانم دلت به نگاهم میتپد و حضورت بودنم را می ستاید ...

نگاهت را به چشمانم هدیه کن که بی تاب توام !

.

.

.

دلشورهه ام و دوست دارم وقتی تو یادت پرسه میزنم ...

حس نگاه کردن تو قشنگه !

عاشقونه میخوامت تا شبای دلتنگیمو روی شونه هات ببارم!

.

.

.

بگذار روشنی قلبم از آتش عشق تو باشد و ردپای خیالت در جاده ی افکارم نمایان ...

بگذار تن تشنه ام از می چشمان تو سیراب شود و لحظه هایم به بودن در هوای تو لحظه شوند!

.

.

.

دیگه فکر کنم واسه یه آپ کافیه ... لطفا با دقت بخونید و نظر بدید!

مرسی

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:3  توسط مرضیه کامکار 

تا آسمان جامه ی سیاه می پوشد

تپش عشق امانم نمی دهد

ستاره به ستاره عروج می کنم ....

به چشمان روشن ماه خیره می شوم !

آرام ...

عاشق ....

تو را از او تمنا می کنم !

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:2  توسط مرضیه کامکار  | 

یه شب که دلم گرفته بود پنجره ی اتاقم و باز کردم و به آسمون خیره شدم نور ماه بهم

آرامش میداد ....

بین اونهمه قشنگی یه ستاره ی کوچولو رو دیم که خیلی از بقیه پر نورتر بود و بسشتر

چشمک میزد ...

نظرم و به خودش جلب کرد .... دلم میخواست باهاش حرف بزنم . یهو یه صدای لطیفی وشنیدم که طنین دلنشینی داشت . بهتر که گوش دادم متوجه شدم همون ستاره ی کوچولو داره باهام حرف میزنه . اولش بهم سلام کرد توی سلامش یه بغض بزرگ خوابیده بود . ازش پرسیدم چی شده ... درست مثل کسی که سالهاست تنها و بی یار مونده زد زیر گریه و شروع کرد به درد و دل کردن ..

از حرفاش کاملا مشخص بود که عاشق شده .

خیل واسم جالب بود ... باورم نمیشد بهش گفتم مگه ستاره ها هم عاشق میشن ؟

یه لبخند آروم زد و گفت

 بزرگترین معشوق هم عاشقه!

چند دقیقه به فکر فرو رفتم بغضم گرفته بود .....

با صدای قناری کوچولوی اتاقم به خودم اومدم ...

به آسمون نگاه کردم .... خبری نبود .

ماه و ستاره ها جاشون و به خورشید داده بودن ...

من تمام شب وخواب میدیدم.

به یاد حرف ستاره افتادم ..... بزرگترین معشوق هم عاشقه!!!!!

حالا دیگه عشق واسه من یه معنای دیگه داره!

اینکه خدا عاشقترین معشوقه .... و معشوقترین عاشق !!!

من عشق و از خالقم هدیه گرفتم...

از خودش میخوام تا کمکم کنه به کسی ابرازش کنم که لیاقت عشق پاک من و داشته باشه ...

همه ی عالم برای ما آدما یه نشونس ...

ذره ذره ی عالم عاشقه!

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:2  توسط مرضیه کامکار 

به نام پروردگار عشق

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،سرخ سرخ.

گلها انارشد،داغ داغ.هراناري هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد..

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:1  توسط مرضیه کامکار  | 

به نام خالق تمام عشق ها

ليلي قصه اش را دوباره خواند. براي هزارمين بارو مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد.

ليلي گريست و گفت:كاش اين گونه نبود

خدا گفت :هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.

ليلي!قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد .ليلي به مردن عادت داشت.

تاريخ به مردن ليلي خو كرده بود.

خدا گفت:ليلي عشق مي ورزد تا نميرد.دنيا ، ليلي زنده مي خواهد.

ليل آه نيست.ليلي اشك نيست.ليلي معشوق مرده در تاريخ نيست.ليلي زندگي ست.

ليلي !زندگي كن.اگر ليلي بميرد ،ديگر چه كسي ليلي به دنيابياورد؟چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره خوشبختي بچيند؟چه كسي غبار اندوه را از روي طاقچه هاي زندگي بروبد؟چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي!قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش باز گشت.

اين بار نه به قصد مردن.

كه به قصد زندگي.

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام.

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:1  توسط مرضیه کامکار 

خيلي وقته ميخوام حسم و در قالب يه پست به يكي كه با هممممممممه ي خصوصيات  خاص و متفاوتش ، واقعا دوسش دارم منتقل كنم ......... اما منتظر لحظه اي بودم كه حس كنم ديگه واقعا ميخوامش و مهرش تو دلم تا هميشه ميمونه.... ( دقيقا مثل الان )

يكي كه تو اين مدت هم اذيتم كرد هم اذيتش كردم ......

نميدونم اسمش و چي بذارم .....  اما شايد ***يه حس خوب*** باعث شده ازش خوشم بيياد .

فكر مي كنم من جزو اون دسته از بچه هايي باشم كه تا حدودي بيشتر با خصوصياتت آشنام . مگه نه؟

شايد بتونم حس كنم به جز اون يه نفري كه صددرصد به دوستي باهاش اعتقاد دارم وازش مطمئنم تو هم تا هميشه مثل يه رفيق با مرام بموني . مگه نه؟

هر چند كه هنوز درست حسابي نشناختمت اما مي دونم ميتوني يه دوست خوب و موندگار باشي گلم.

ديگه فكر كنم خودت فهميدي منظورم خودتي ...

شايد نشه اين پست و با پستاي قبلي كه مي ذاشتم و يه جور نسبت به تو *بي مهري* داشتم ، مقايسه كرد ... بايد بهم حق بدي .

ولي بدون حالا ديگه دل من يه مجهول داره كه خيلي هم واسش عزيزه .

به اميد روزي كه اونطوري كه خودت ميخواي و __بدون اجبار شرايط__ رفتار كني خوب من ...

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:0  توسط مرضیه کامکار 

كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن ، و يك چكاوك در چمن زار آواز خواند ، ولي كودك نشنيد .

پس كودك فرياد زد : خدايا با من صحبت كن !!!! و آذرخش در آسمان غريد ، ولي كودك متوجه نشد .

كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه به من نشان بده ، و يك زندگي متولد شد ، ولي كودك نفهميد .

كودك در نااميدي گريه كرد و گفت : خدايا مرا لمس كن و بگذار تورا بشناسم ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ، ولي كودك بال پروانه را شكست در حاليكه خدا را درك نكرده بود ، از آنجا دور شد .....

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

بي تو يك پرزده ي  اسير بي پروازم

بی تو اما می رسم به قله ی آغازم.... 

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 14:0  توسط مرضیه کامکار 

واقعا نميدونيد چقدر خوشحالم كه همتون دوباره برگشتيد .

حالا كه چهار پنج ماهي از دوستيمون مي گذره احساس مي كنم بيشتر به

همديگه وابسته شديم .

اين دوستي درسته *غير منطقيه* ولي سراسرش عشقه ....

( من بهش رسيدم )

من كه واقعا احساس قشنگي نسبت به تك تكتون دارم عزيزاي دلم .

اين شعر فريدون مشيري و تقديم مي كنم به همه ي شماهايي كه از صميم قلبم

دوستون دارم .

گل نگاه تو، در كار دلربايي بود .

فضاي خانه پر از عطر آشنايي بود .

به رقص آمده بودم چو ذره اي در نور

ز شوق و شور ،

كه پرواز در رهايي بود.!!!

 

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 13:57  توسط مرضیه کامکار