تو را تا نگاه می کنم ٬ زمان از دست می رود
و من بی آنکه پاسخ سلامم را بشنوم
باید غروب را تنها بسرایم ....
وقتی بر اندامم جاری می شوی
درک میکنم تمام لذت گلبرگهای نیلوفر را
که نرم نرم
بوسه های تر شبنم بر اندامشان می لغزد !
و می فهمم که معنی عشق چیزی به جز رنگی پریده و پیشانی ای تب دار است ..!
من به (دوستت دارم) گفتن های تو عادت نکرده ام ٬
میلرزم ..
ترک میخورم ..
و چون برگی ترد و خشکیده زیر قدمهای احساست در هم میشکنم !
تو در من می درخشی و
من عشقت را آذین لحظه های از زمان جا مانده ام میکنم ..
و ساعتم را دور می اندازم
تا بگویم :
با تو٬از گذر عقربه ها دورم ! و نمیفهمم دقایق را !
من با تو:
هزار سال جوانم ...!
آدما وقتی تو خیالاتشون گیر می افتن دنبال دوتا دست واقعی می گردن که تمام اتفاقای خیالی ا
طرافشون و پر بده !
و بهشون یاد آوری کنه که :
شماها زنده ایید !
ولی من وقتی زمین و از تو افکارم پرت میکنم بیرون و به گم شدنش چشم می دوزم...،
دلم میخواد تو باشم !
دستای تو می تونه واقعیت بودن و از جای من لمس کنه !!!
سرم سنگین است
بار افکار پریشانم شانه ات را می خواهد !
امروز باز هم قلمم شاعر است ،
و می داند که الفبای من تویی !
وتو ،
همه ی منی ...
و همه ی اطرافم !
سرم در فضا معلق است ..
در میان مبهماتم گم شده ام !
همه چیز دروغ است
و تو
حقیقی ترین اتفاق زندگی منی !