تبليغاتX
با من از عشق بگو

حضور متلاشی_ من

سبز قدم است !

تو برو

که جاده با سرزده بودنت

خو کرده

امروز

ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند..

و به دقایق آب اندام ـ تو

حسرت می برند!

و فردا

ـ شرمگین ـ

از تپش می افتند!

تو به ظهور برس

که نگاه سبک سایه ی من

شاه نیم روز را مغرور تر کرده !

و لالایی ستاره ها

در بیخوابی پیکرم

مرده اند !....

 

 

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 16:34  توسط مرضیه کامکار  | 

 

ـ در من خدایی است

 

که در چشمان کوچک تو

 

نمیگنجد ؛

 

همیشگی _ همیشگی _ من !!

 

 

 

 

من از تو میپرسم

خدا نمیدونه

چرا تو این سینه

دله که زندونه؟

یکی جلو چشمام

رو جاده افتاده

تنش چه آرومه

انگاری جون داده!

هوا چرا ابری؟

دلا چرا سنگه؟

بگو چرا عاشق

همیشه دلتنگه؟

یه روز تو این بن بست

راهه تو سد میشه

وقتی که دل دادی

برای همٌیشه ...!

 

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 14:56  توسط مرضیه کامکار  | 

 

بعضی شبا خیلی هوس میکنم قایمکی یه نگاهی به دفتر سرنوشتم که تو دستای دنیا قایم شده بندازم !

گاهی انقدر پر جرات میشم که دلم میخواد بدونم کی عوض اینکه رو زمین راه برم، تو دلش میخوابم !؟

آخه یکی نیست بهم بگه مگه عجله داری ؟ بشین سر جات .بالاخره یه روز مثل پدربزرگت میمیری !

تو میمونی و حجم انبوه خاکی که نمیدونی کجای بغلت جاش بدی ؟!!!

بالاخره یه روز اینهمه احساس میمیره ... یه روز میرسه که شهرداری به اون دومتر قبرتم رحم نمیکنه !

.

.

من اندازه ی یه احتیاج، سردمه !..

نمیدونم چطوره که همیشه باید مثل خنگا سرم و بندازم پایین و بگم :

غلط کردم .. نزن ! کدوم وری برم ؟!

نمیدونم چرا به کرم ضد آفتابم وابسته شدم؟ اگه نباشه میسوزم .. دود میشم ! ...

نمیدونم چرا از اینکه انگشتای زمخت شرایط یه عمره رو گلوم کمین کرده و تا میخوام جم بخورم طعم اکسیژن و ازم میدزده، داد نمیزنم ؟!!!!

پس صدا به چه دردی میخوره ؟

دهنا همه کپک زده ..

کاش میتونستم مثل خیلی های دیگه به خر بودن کفایت کنم !

.

.

میخوام برم یه جای دور از اینجا ..

جایی که بتونم فارق از قدرت جاذبه محکم تر از همیشه راه برم !

.......میدونم ... نمیشه..

انقدر ضعیفم که یه پشه دیشب تا صبح نذاشت بخوابم !

امروز تصمیم گرفتم اشکام و جیره بندی کنم  ... میدونی که امسال کم آبی داریم ..

همش تلویزیون میگه صرفه جویی کنید ... وگرنه بی آب میمونید ! وگرنه میمیرید !!!!

صورتم تشنشه ! مژه هام زرد شدن ! ..................

.

.

دارم غر میزنم .. درست حدس زدی ! کاش اینم میفهمیدی که دلم واسه نگاه پرصلابت پدر بزرگم تنگ شده ..

همون نگاهی که سالهاست زیر وحدت خاکریزه ها حبس شده !

دلم واسه اون زبری ای که از نوازش دستای زمختش رو گونه هام حس میکردم تنگ شده !!!

کی میدونه چقدر تو مردنش داد زدم ؟؟؟! کجاست ؟...

.

.

19 سال تو حسرت 20 سالگی بال بال میزدم ... ولی الان همش دنبال ترمز میگردم ! ... دارم دور میشم از زنده بودنم .. دور ...!

از روزی که زیر چشمام چروک بیوفته میترسم ..

نه به خدا نمیخوام به زور زیر سایه ی سقفای آجری زندگی کنم ..

همیشه از پیر شدن تو دستای سربیه هوای تهران بیزار بودم ..

دنبال یه جوونیه همیشگی ام .. تو دستای خدا !

یه جایی دور از احتیاج !یه جایی نزدیک پدربزرگم ..!

میدونم تنها راهش اینه که بشم سهم عصرونه ی قبرستون !

فقط میترسم بمیرم و نفسم زیر خاک بند بییاد  ........................................ !

تو میتونی من و بفهمی ؟؟؟

میتونی بفهمی که همه ی اون لحظه ها به زندگی با دستا و پاهای غل و زنجیر شده می ارزه ؟

تو میدونی کی باید ساکم و بپیچم ؟!

کی چروکای لبم به لمس دستای خال کوبی شده ی پدر بزرگم دعوت میشه ؟؟؟

واسه اون لحظه باید دیگه از حشره چندشم نشه !؟

باید با سرما هم آغوش بشم ..

.

.

دیگه بسه مامانم داره صدام میکنه ..........................!

 وقتشه دوباره پشت خنده های معصومانه ی یه دختر خوش خیال و سر به زیرکه دنبال کتابش میگرده تا یه وقت واحدش و نیوفته قایم شم ..

تا صبح مردنم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 16:53  توسط مرضیه کامکار  |