تبليغاتX
با من از عشق بگو

 

هوای زندونی شدن کردم و محتاج یه کم خشونتم

شبیه ولگردا میشم اینجوری ثابت میکنم دیوونتم

 

دلی که تو دستای سردت داره جون میده ببخشش به خودم

گناه تو اینه که مغروری و من تنهایی عاشقت شدم ..

 

پر از منی به خاطر بوسیدن نبضی که رو شقیقته

شبا ولی جون میکنم میون افکار زنی که صیغته

 

موهای من تو دست باد رنگ شبه چشای تو هواییه

معشوقه ایی که پشت پلکای تو ئه موهاش ولی طلائیه

 

سهم من از تو پوچه وقتایی که احساستو قسمت میکنی

بدون ـ من نمون عزیز داری به این قضیه عادت میکنی

 

من و به خاطرت بیار عشقی که تو قلب منه موندنیه

تا زوده برگرد که هنوز به سمت من راه تو برگشتنیه...

 

 

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 10:52  توسط مرضیه کامکار  | 

 

من تصویر تو رو دارم

زیر پلکایی که خیسه

حتی اگه قاضی بخواد

حکم طلاق  بنویسه

....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

بازم مردمکام خواب میبینن

توی کابوس من اشک میریزی

شب چه خوب رو پلک من لم داده

میخندم به قرص های تجویزی

....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 ( همیشه فکر میکردم اگر دنیای اطرافم پر از آدمای یخ زده اییه که "من بودن"ـ

صادقانه و پر احساسمو با دیوونگی و تو هپروت بودن یکی میکنن٬ حداقل اینجا

میتونم خود خود خودمو فریاد بزنم!

ولی من اینجا هم میترسم از بدون نقاب بودن !!! چقدر سخته وقتی

مجبور باشی پنهونت کنی ... )

دلم به همین اشکای سرد خوشه ...

آرام و سرد

من در حضور تن مدفون...!

.......... !

 

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 0:59  توسط مرضیه کامکار  | 

 

من به احساس تو شک دارم ..

خونمون مثل یه زندونه!

من کنارت و یکی دیگه ؛

بین دستایِ تو مهمونه!

مثل مهره ای که میسوزه

دیگه از چشم ِ تو افتادم!

خسته م بیا تمومش کن

واسه تصمیم ِ تو آمادم!

آره میدونم تو حق داری

ساده احساسمو می بازم

یا دمه همیشه میگفتی :

من یه معشوقه ی پر نازم !

بین ما فاصله افتاده

بین دستای من و دستات

وقت دل کندن ِ موهامه،

از نوازشهای انگشتات!

من پشیمون ـ پشیمونم ..

کاش به عشقت تن نمیدادم

سخته دل کندن و تنهایی ،

من به چشمای تو معتادم!

لحظه هاتو به تو می بخشم

باید این جاده رو برگردم

هر کجا میری خدا حافظ

دیگه دنبالت نمی گردم...!

 

 

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 16:6  توسط مرضیه کامکار  |