تبليغاتX
با من از عشق بگو

اين يك ترانه ي قديميه اديت شده س كه قبل تر هم در بلاگم قرار داده بودم .. تصميم گرفتم بعد از ايجاد تغييرات در اون  نظر شما دوستان رو هم بدونم...

متشكرم

 

سرت رو بالش من بود

ولي فكرت يه جا ديگه

همين طرز هماغوشيت

همه چيز و به من ميگه

چرا بايد يكي ديگه

ميون قلب تو باشه

چرا انقدر كوچيكم،

كه اونم تو دلت جا شه؟!

تو ميگي پيشم آرومي

ولي بيتاب و دلتنگي

خودم ميفهممت وقتي

با اين احساس ميجنگي!

پر از لمس مني اما

دلت از ترس ميلرزه

منم این رازو ميدونم،

كه دست عشق تو هرزه!

میون حس مردونت

نميذاري كه زن باشم!

من اين حس و نميبازم

قسم خوردم كه من باشم!

با اين دلواپسي ميرم

تا تنهاتر از اينها شي

تو رگبار هوس محوي

اميدوارم كه پيدا شي..!

 

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 11:13  توسط مرضیه کامکار  | 

 

همين امشب که تقديره

تو آغوش تو پيدا شم

با دستايي که ميلرزه

ميخوام پيش تو رسوا شم

با اينکه سخت مغرورم

بايد ديوار و بردارم

همين بسه که بيتابي

از احساست خبر دارم

تو دنياي پر آشوبت

ديگه چيزي بجز من نيست

میون مردمکهاتم..

ولی فرصت دیدن نیست!

چقد خوبه که مغروري

شايد از عاشقي رد شی

تو این دلواپسی اما

نباید مثل من بد شی ...

+ نوشته شده در  88/02/01ساعت 13:55  توسط مرضیه کامکار  |