تبليغاتX
با من از عشق بگو
 

سلام

با تشکر از حضورتون از این به بعد با این آدرس در خدمتتون هستم :

بی صدا ترانگی

در ضمن

دوستانی که بلاگ من رو در لینکستانشون دارند لطفا نام و نشانی رو تصحیح

 کنند.

ممنون

 

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 21:37  توسط مرضیه کامکار  | 

 

من و از طلوع عاشقانه کم کن..

از رو دوش دیوار ، آینه هارو جم کن

خاطراتم ، عشقم ، قلب من تاریکه

واسه با هم بودن جاده ها باریکه..

عکسمو می بوسی ، صورتم پوسیده

قاب من اشکات و روی کاغذ دیده ..

امشب و باور کن از نگاهت دورم

تا نفس ها زنده ن بخدا مجبورم..

وقت مرگم شاید جای تو خالی شه

حال من درگیر حس  بی حالی شه!!

اشک تو میریزه چشمم و میبندم

با دلم میسوزم با نگام میخندم...

 

+ نوشته شده در  88/05/06ساعت 16:49  توسط مرضیه کامکار  | 

 

پر از تردید مو بازم

به احساس تو شک دارم ..

هم از عشق تو میمیرم

هم از لمس تو بیزارم!

تا آغوش تو وا میشه

به این احساس ِ تو سردم!

تو راهی میشی اما من٬

پی ِ دست تو میگردم!

تو اوج عاشقی با تو

میون عقل و دل گیرم!

تبم سرده ٬ ولی بازم

از احساس تو سر میرم!

دُرُس وقتی که تنهاییم

تو آرومی من آتیشم..

ولی ناچار میبخشی

شبایی رو  که بد میشم!

من این افسردگی هارو

به احساس تو میبازم!

شروع قصه با من بود

خودم پایان و میسازم..

 


 

 

به پیشنهاد "علی کمارجی نژاد" دوست ترانه سرای من و بعد از بحث

و تبادل نظرهای گوناگون با دوستان هنرمندی که در نت

حضور دارند بلاگی گروهی را تاسیس کردیم که از این طریق مقالات و

نوشته ها و اخبار مربوط به ترانه را و همچنین لینک ترانه های

ترانه سراها را هنگام به روز شدن در بلاگ شخصی ایشان در این

وب به اطلاع دوستان خواهیم رساند..

این تصمیم تنها به منظور ایجاد انجمنی مجازی برای ارتقا سطح

اطلاعاتی تک تک دوستانی است که به این مقوله علاقه مندند ..

دوستان ترانه سرا در صورت تمایل به همکاری اطلاع دهند ..

مطمئنا با یاری تک تک شما راه برای رسیدن به اهداف نه چندان دور

ما هموار تر خواهد شد.

بنیاد ترانه 

 

(ازتمام دوستاني كه به من لطف دارند ممنونم و از اینکه  مدتي بخاطر مشغله هاي تحصيليم نميتونم

بهشون سر بزنم عذرخواهي ميكنم)

 

 

+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 10:20  توسط مرضیه کامکار  | 

 

من تصویر تو رو دارم

زیر پلکایی که خیسه

حتی اگه قاضی بخواد

حکم طلاق  بنویسه

....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

بازم مردمکام خواب میبینن

توی کابوس من اشک میریزی

شب چه خوب رو پلک من لم داده

میخندم به قرص های تجویزی

....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 ( همیشه فکر میکردم اگر دنیای اطرافم پر از آدمای یخ زده اییه که "من بودن"ـ

صادقانه و پر احساسمو با دیوونگی و تو هپروت بودن یکی میکنن٬ حداقل اینجا

میتونم خود خود خودمو فریاد بزنم!

ولی من اینجا هم میترسم از بدون نقاب بودن !!! چقدر سخته وقتی

مجبور باشی پنهونت کنی ... )

دلم به همین اشکای سرد خوشه ...

آرام و سرد

من در حضور تن مدفون...!

.......... !

 

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 0:59  توسط مرضیه کامکار  |