وقتی آثار شاعرای بزرگمون و میخونم حس میکنم همشون دارن از این مینالن که احساسات پاک اونها هیچ وقت تو ذهن آدمای سرد و بی روح که صبح تا شب فقط دنبال یه لقمه نونن و به خاطرش حق خییییییییییییلی هارو میکشن بالا یک ثانیه هم دووم نیاورده ! همشون برای فهموندن خودشون حتی روی ناب ترین احساسات هنریشون پا میذارن تا بتونن حسشون و با زبون منطقی آدمای اطرافشون که به درد در کوزه میخوره به بقیه بفهمونن و آخرشم .... هیچی ! تصمیم میگرن بی خیال (آدم) بشن ! چقدر سهراب سپهری زود مرد .. چقدر فروغ فرخزاد زود مرد .... !!! چقدر لبخند معصومانه ی فریدون مشیری رو جلد کتاباش بهم حس غم منتقل میکنه ! چقدر دردناکه وقتی میون افرادی زندگی کنی که درسته همراه تو قدم بر میدارن ولی کهکشانها ازت دورن و دورن و دورن ...! چقدر برای یه شاعر سخته وقتی احساس پاکش و روی کاغذ میریزه و دیگرانی که سهم احساس و تو قلب خودشون با یه ته سیگار سوزوندن با یه جمله ی ناشیانه بگن : مگه اینا واسه آدم نون و آب میشه ؟ !! واسه همینه که اکثر شاعرا با طبیعت خلوت میکنن ! .. منزوی ان ! و کارهایی دارن که فقط و فقط تو دایره ی شخصی خودشون جا میگیره ! ... حتی از خودمم شاکی ام ! باید از این به بعد تا ته درک شعرایی که حاصل احساسات درست حصابی ان برم ! اونم فقط و فقط با خودم ! اینجور موقع ها تنها راه آروم شدنم همینه : حافظ !
روی صحبتم تویی!
تو که می دانی رنگ انسانیت سپید است ..
تویی که حتی ابریشم موهایت هم ،
در دست گردبادهای زمانه نمیرقصد !
من از شخصیت های پاک شده میگویم !
که باورهای کج و کوله ی آنها را
با هیچ وصله ای نمیتوان راست و ریست کرد !
من هنوز نمیدانم که چرا انسانم ؟!
کاش همزاد ماهی های قرمز سفره های هفت سین بودم ،
و زود می مردم !
من از سگها و گربه ها خجالت میکشم!
و از اینکه مانند انسانهایی که روح خط خطی شده دارند ،
دو چشم .. دو گوش ... ویک قلب دارم بیزارم !
چقدر تا خدای خوبیها راه مانده ..................................
و من و تو بی خبر از مقصد
با سنگهای گرد ابتدای جاده،
یه قل دو قل بازی میکنیم !
و از انسانهایی که تا پستی نطفه می دوند
شعر می گوییم ....!!!