بعضی شبا خیلی هوس میکنم قایمکی یه نگاهی به دفتر سرنوشتم که تو دستای دنیا قایم شده بندازم !
گاهی انقدر پر جرات میشم که دلم میخواد بدونم کی عوض اینکه رو زمین راه برم، تو دلش میخوابم !؟
آخه یکی نیست بهم بگه مگه عجله داری ؟ بشین سر جات .بالاخره یه روز مثل پدربزرگت میمیری !
تو میمونی و حجم انبوه خاکی که نمیدونی کجای بغلت جاش بدی ؟!!!
بالاخره یه روز اینهمه احساس میمیره ... یه روز میرسه که شهرداری به اون دومتر قبرتم رحم نمیکنه !
.
.
من اندازه ی یه احتیاج، سردمه !..
نمیدونم چطوره که همیشه باید مثل خنگا سرم و بندازم پایین و بگم :
غلط کردم .. نزن ! کدوم وری برم ؟!
نمیدونم چرا به کرم ضد آفتابم وابسته شدم؟ اگه نباشه میسوزم .. دود میشم ! ...
نمیدونم چرا از اینکه انگشتای زمخت شرایط یه عمره رو گلوم کمین کرده و تا میخوام جم بخورم طعم اکسیژن و ازم میدزده، داد نمیزنم ؟!!!!
پس صدا به چه دردی میخوره ؟
دهنا همه کپک زده ..
کاش میتونستم مثل خیلی های دیگه به خر بودن کفایت کنم !
.
.
میخوام برم یه جای دور از اینجا ..
جایی که بتونم فارق از قدرت جاذبه محکم تر از همیشه راه برم !
.......میدونم ... نمیشه..
انقدر ضعیفم که یه پشه دیشب تا صبح نذاشت بخوابم !
امروز تصمیم گرفتم اشکام و جیره بندی کنم ... میدونی که امسال کم آبی داریم ..
همش تلویزیون میگه صرفه جویی کنید ... وگرنه بی آب میمونید ! وگرنه میمیرید !!!!
صورتم تشنشه ! مژه هام زرد شدن ! ..................
.
.
دارم غر میزنم .. درست حدس زدی ! کاش اینم میفهمیدی که دلم واسه نگاه پرصلابت پدر بزرگم تنگ شده ..
همون نگاهی که سالهاست زیر وحدت خاکریزه ها حبس شده !
دلم واسه اون زبری ای که از نوازش دستای زمختش رو گونه هام حس میکردم تنگ شده !!!
کی میدونه چقدر تو مردنش داد زدم ؟؟؟! کجاست ؟...
.
.
19 سال تو حسرت 20 سالگی بال بال میزدم ... ولی الان همش دنبال ترمز میگردم ! ... دارم دور میشم از زنده بودنم .. دور ...!
از روزی که زیر چشمام چروک بیوفته میترسم ..
نه به خدا نمیخوام به زور زیر سایه ی سقفای آجری زندگی کنم ..
همیشه از پیر شدن تو دستای سربیه هوای تهران بیزار بودم ..
دنبال یه جوونیه همیشگی ام .. تو دستای خدا !
یه جایی دور از احتیاج !یه جایی نزدیک پدربزرگم ..!
میدونم تنها راهش اینه که بشم سهم عصرونه ی قبرستون !
فقط میترسم بمیرم و نفسم زیر خاک بند بییاد ........................................ !
تو میتونی من و بفهمی ؟؟؟
میتونی بفهمی که همه ی اون لحظه ها به زندگی با دستا و پاهای غل و زنجیر شده می ارزه ؟
تو میدونی کی باید ساکم و بپیچم ؟!
کی چروکای لبم به لمس دستای خال کوبی شده ی پدر بزرگم دعوت میشه ؟؟؟
واسه اون لحظه باید دیگه از حشره چندشم نشه !؟
باید با سرما هم آغوش بشم ..
.
.
دیگه بسه مامانم داره صدام میکنه ..........................!
وقتشه دوباره پشت خنده های معصومانه ی یه دختر خوش خیال و سر به زیرکه دنبال کتابش میگرده تا یه وقت واحدش و نیوفته قایم شم ..
تا صبح مردنم ...