حضور متلاشی_ من
سبز قدم است !
تو برو
که جاده با سرزده بودنت
خو کرده
امروز
ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند..
و به دقایق آب اندام ـ تو
حسرت می برند!
و فردا
ـ شرمگین ـ
از تپش می افتند!
تو به ظهور برس
که نگاه سبک سایه ی من
شاه نیم روز را مغرور تر کرده !
و لالایی ستاره ها
در بیخوابی پیکرم
مرده اند !....